زين الدين محمود واصفى

366

بدايع الوقايع ( فارسى )

چون آن را بديد ، جزع ديده در حقهء حدقه « 1 » به گردش درآمد ، و رنگ رخسارش مانند لعل رمانى برافروخت . من دانستم كه آن سنگ پاره‌اى قيمتى است . پس گفت كه : اين را از كجا آورده‌اى ؟ من گفتم : ترا به اين تفحص و تجسس چه كار ؟ اگر خريدارى سنگ در ترازو نه و الا كالاى مرا به دست من ده . گفت : اين را به چند مىفروشى ؟ گفتم : به دو هزار تنگه . [ گفت : اين لعل به هزار تنگه ] مىارزد . بالاخره به هزار پانصد « * » خانى به وى فروختم . و به بازار درآمده غلام و كنيزكى و اسباب زيب و زينت خانه از گليم و مس و اسپ بزين و لجام خريدم . متوجه وطن شدم . هركس كه كيفيت حال پرسيد ، گفتم [ كه ] : در سمرقند خويش منعمى داشتم و بجز از من وارثى نداشت . وى وفات كرد . اينها از وى ميراث رسيد « 2 » . حضرت الغ بيك ميرزا فرمود كه : جوهرى را حاضر ساختند . اقرار كرد ، و آن لعل از حقهء خفا بر منصهء ظهور آورد . مصرع : همايون كشورى كان عرصه را شاهى چنين باشد پس حضرت پادشاه آن جوهرى را زجر و عتاب نمود ، به واسطهء آنكه ناانصافى كرده [ مصاحبش را فريب داده بود ، و به جهت آنكه در اول انكار نموده بود ] « 3 » . مصرع : ( 69 b ) هزار جان گرامى فداى تدبيرش « * * » بعده معروض داشته شد كه : روزى شخصى پيش پادشاه مذكور آمده ، گفت كه : شاها ، تا زمانى كه در مهاى كواكب درخشان در هميان كهكشان محفوظ است ، نقد « 4 » حيات ذات با

--> ( 1 ) - A ، C : ديده ( 2 ) - نسخ ديگر : و اينها از ميراث وى است . ( 3 ) - نسخه هاى شماره 1440 و 1320 و 1843 و 8585 : ناانصافى كرده صاحبش را فريب داده بود . عبارت داخل [ ] در نسخ T و T 2 و ترجمه ازبكى نيست . ( 4 ) - A ، C : نقطه . ( * ) س 6 : كذا : بهزار پانصد ( * * ) س 17 : هزاران جان گرامى . . .